• دل‌نوشته

    نگاه ببری

    ببری دختربچه‌ای بود که توی خیابون، اون شب سرد وقتی داشتم با سرعت از سرما به سمت خونه فرار می‌کردم، بدنش خیس بود و داشت می‌لرزید. وقتی توی دستم گرفتم و بردمش خونه اونقدر به خاطر گرم کردن خودش و لرزیدن عضلاتش انرژی از دست داده‌بود که نمی‌تونست توی دستم روی پاهاش بایسته. اما توی اون حال صدام زد. اومد کنارم. به خودش امیدوار بود. چند روز بعد، روزها می‌بردمش توی حیاط تا از آفتاب گرما و انرژی بگیره. اون موقع من رو مثل یه مامان می‌دید. دنبالم میومد. تا اینکه روز به روز بهتر شد. چشماش خوب شد . بدنش قوی شد. تنفسش خوب شد. گوارشش راحت شد. تا…