• دل‌نوشته

    تو هیچی نیستی؟

    صدام کرد و وقتی رسیدم، گوشی موبایل رو به دستم داد. گفت ببین از لحظه ایستادن این دختر فیلم میگیره و میره بالا، بعد زمین رو از بالا نشون می‌ده، بعد منظومه شمسی، کهکشان راه شیری، کهکشان‌ها، جهان‌ها… و کلیپ چند دقیقه‌ای رو که دیدم نمی‌دانستم چه واکنشی نشان دهم. نگاهمان چند لحظه قفل شد. و پرسشی در نگاهمان خوانده شد. و جواب داد. ببین ما چقدر کوچکیم. راستی در آخر اون کلیپ هم همین رو نوشته‌بود و آیه‌ای که میگفت ای انسان تو با این همه کوچکی هنوز هم مغروری!؟! بهش گفتم کوچکم قبول، اما این همه فیلم را به من نشان دادی که همین را بگی؟ خوب از…

  • دل‌نوشته

    نگاه ببری

    ببری دختربچه‌ای بود که توی خیابون، اون شب سرد وقتی داشتم با سرعت از سرما به سمت خونه فرار می‌کردم، بدنش خیس بود و داشت می‌لرزید. وقتی توی دستم گرفتم و بردمش خونه اونقدر به خاطر گرم کردن خودش و لرزیدن عضلاتش انرژی از دست داده‌بود که نمی‌تونست توی دستم روی پاهاش بایسته. اما توی اون حال صدام زد. اومد کنارم. به خودش امیدوار بود. چند روز بعد، روزها می‌بردمش توی حیاط تا از آفتاب گرما و انرژی بگیره. اون موقع من رو مثل یه مامان می‌دید. دنبالم میومد. تا اینکه روز به روز بهتر شد. چشماش خوب شد . بدنش قوی شد. تنفسش خوب شد. گوارشش راحت شد. تا…

  • دل‌نوشته

    مرد یعنی مرگ

    مرد یعنی مرگ، زن یعنی زاینده. راه جایگزین مرگ برای زن فرزندش هست و مادر شدن. جایگزین مرگ برای مرد گذشته‌اش تا قبل از نقطه پایان. و زایش هر چیزی بجز کودک انسانی.

  • دل‌نوشته

    سلام دنیا ⁦<( ̄︶ ̄)>⁩

    اینجا جایی است که لازم نیست کسی را برای شنیدن حرفت به قهوه در کافه کوبانو دعوت کنی. لازم نیست برایش یک بیزینس راه بندازی تا لابلای حرف‌هایی که از دیجیتال مارکتینگ یاد گرفته‌ای کمی هم از حرف دلت بگویی. اینجا بهشت و جهنم ندارد. اینجا حرف دلت را گفتی و حتی اگر هیچ کسی نشنود و با تاییدهایی که یاد گرفته تأییدت نکند، خودت هر از گاهی حرف‌هایت را می‌خوانی. اینجا جاییست که اگر کسی خواست می‌خواند، اگر خواست جواب می‌دهد و اگر حتی تو را پیدا نکرد دست‌کم صدای خودت را موقع تایپ کردن شنیده‌ای، بی آنکه کسی در این دنیا و در آن دنیا صدایت را جز…

  • دل‌نوشته

    همچنان چاه

    دیروز عصر بر حسب قرار پنجشنبه‌ها، از فکر کردن به کار دست کشیدم، رفتم مهتابی بالای ظرف‌شویی رو درست کردم، خوشحال شدم از ساختنش. رفتم سراغ کارها پروژه‌هایی که قول داده‌بودم. به هر کدوم پرداختم تا بعضی‌هاشون خوردن به انتظار پاسخ پشتیبانی هاست و فرصت خوبی بود که به سراغ چیزهایی که می‌خواستم برم. خلاصه تا نیمه‌های شب تایمر پمپ هوای تنگ ماهی رو نوشتم و امروز صبح سیم‌کشی کردم. و سیم‌کشی که تموم شد دوباره خزیدم پشت موبایل. دوباره گشتن توی شبکه‌های اجتماعی. شبکه اجتماعیش از نوع پادپرس بود، ولی باز هم گشتن و انگار دوباره بالای سر چاه افتادی و خودتو توی چاه ناخواسته‌‌ها تصور کردی.

  • دل‌نوشته

    چرا بنویسیم؟

    وقتی کلاسهای باستانشناسی رو میگرروندیم، به گذشتگان، هخامنشیان، بابلیان و خیلی‌ها که اسمشون رو یادم نیست فکر می‌کردم، به لوح‌های سنگی و گلی اونها حسرت می‌خوردم. که نوشته اونها بعد از ۵۰۰۰ سال، یا ۲۵۰۰ سال به جا مونده، یا نوشته‌های هرم زیگورات چغازنبیل یا تولید محتوای داریوش بر کتیبه‌های بیستون. وقتی با نوشته‌های وردپرسی مقایسه می‌کنم که اگر آسیبی به هستی بشر برسه، فکر می‌کنم دیگه اثری ازشون نمی‌مونه، نه از عکس‌ها، نه از نوشته‌ها و نه صداها و نه فیلم‌ها نه حتی الگوریتم‌ها. اما چرا مینویسم؟ برای اینکه نوشته‌ام همچون صدای خفاشی که انعکاس فریاد خود را لحظه به لحظه می‌شنود و راه خود را در تاریکی میابد،…

  • دل‌نوشته

    آغاز

    مقدمه خسرو و شیرین نظامی رو که می‌خونم و علت آغاز کتابش. و اینکه توضیح میده که چرا اینقدر خلاصه و مفید نوشته، از مقدمه و آغاز خودم کمی خجالت می‌کشم. اما به نظر من واقعیت به اندازه خودش ارزشمنده. چند روز پیش به یکی از گزارش‌های سایت که نگاه می‌کردم که البته حتی یادم رفته‌بود کدام گزارش. چون سایتم به هیچ ابزار اضافی سئو، بیش از خود وردپرس مجهز نبود. متوجه شدم که روزانه ۱۲ بازدید به سایت وجود دارد. البته روباتهای یاندکس از کلودفلر رد می‌شوند و احتمالاً از جمله بازدیدها در نظر گرفته میشن. ولی به هرحال طمعی کردم که احتمالاً اینجا کسی هست که دوست داره…