• دسته‌بندی نشده

    با توام محمد

    شیطان که خمار مستی از سرش رفته‌بود، حتی به یاد نمی‌آورد که چطور هوش از سرش پریده‌بود. یک روز آرام به اتاقی خزید که مثل قبل ماموریت خودش رو اجرا کنه. توی این اتاق بچه‌ای با پدرش حرف می‌زد. پدر به بچه می‌گفت اون روزها مردم زیاد آبجو می‌خوردن. بچه با حسرت گفت: تو هم زیاد می‌خوردی؟ بابا گفت: نه. من زیاد دوست نداشتم. بچه از دهنش در رفت، خوش به حالتون، چقدر خرید آبجو راحت بوده. ناگهان به فکر فرو رفت و به پدر گفت: می‌بینی چی به روزمون آوردن؟ آرزومون خوردن این آشغاله. بعد با خودش فکر کرد: چرا یه کسایی باعث شدن من چنین آرزویی کنم؟ آرزوی…

  • دسته‌بندی نشده

    واقعاً من کیم؟

    توی کلاس خودشناسی دو سال پیش، گفتند آرزوت چی هست؟ گفتم اینکه در حال برنامه‌نویسی باشم و گربه‌ام روی پام خوابیده‌باشه. یکی از همیارها، سمانه، حرف جالبی زد. گفت این تضاد جالبه. علاقه به گربه و ذهن منطقی برنامه‌نویسی. اما جلوتر که برم می‌بینم از برنامه‌نویسی هم گریزانم. از به درون خود فرو رفتن و هم‌صحبت ماشین شدن گریزانم. گاهی از عشق قدرت به دنبال بیزینس و واسطه‌گری و گاهی عاشق کاشتن خار و علف در بیابان. پدرم وقتی به خارهای باغ‌ها آب می‌دم بهم می‌گه یاد شازده کوچولو میفتم. هرچند گاهی دنیای تو میشه همون بوته خار کوچولو که به امید دادن بذر بهش آب میدی و نگرانشی مبادا…