رفتن به نوشته‌ها

پیوش با من حرف زد

در ارتباطم با حیوانات چیزهایی دیدم که گاهی جامعه علمی باهاش مخالف بود. ذهن من ذهن خیالات و دیدن چیزهای جدید هست. و از این بابت خرده‌ای به جامعه علمی نمی‌گیرم.

قبل از اینکه به صحبت‌های پیوش بپردازم، می‌خوام در مورد ارتباط تلپاتی حیوانات بگم. نمی‌دونم چقدر ارتباط تلپاتی رو تجربه کرده‌باشید. من نمونه‌هایی رو دیدم که در ابتدا برایم عجیب بود. اما اکنون آنقدر تکرار شده که تقریبا به موضوعی عادی تبدیل شده. بارها شده که نوع فکر شخصی درباره خودم را متوجه شدم. و وقتی دوستم در اتاقی دیگر با دوست دخترش حرف می‌زد، انرژی این موضوع را حس می‌کردم. یا وقتی کسی فکری خوب درباره‌ام می‌کند یا اینکه دچار تشویش و نگرانی می‌شود را متوجه می‌شوم.

در مورد حیوانات هم همین‌طور بود. یک روز وقتی داشتم درختی را در باغ هرس می‌کردم، احساس تفکر شدیدی پیدا کردم. یه انرژی بسیار زیاد. بعد از آن ناگهان، سگ باغ، سیا، که قبل از آن هیچ گاه چنین رفتاری را از اون ندیده‌بودم به زیر درخت آمد تا با من بازی کند. البته یادم میاد اون موقع دستکش دستم بود و سیا رو به بیرون از درخت هل می‌دادم.

روزی دیگر وقتی پیوش حدود یک هفته بود که از خانه رفته‌بود در دلم از او خواستم که برگردد. وقتی که به خانه رسیدم، دیدم جلوی در نشسته‌بود و به محض دیدنم صدا زد.

یک بار دیگر، پیوش نزدیک به دو هفته بود که به نزدیک درب هال نمی‌آمد. درست یادم نیست. یک بار از چیزی ترسیده‌بود. اما یک روز که خانواده در خانه نبودند، در ذهنم متوجه شدم که پیوش دوست دارد به خانه بیاید. در را برایش باز گذاشتم. آن روز پیوش به داخل خانه آمد. آن روز خیلی خسته بودم. روی مبل خوابم برد. وقتی که بیدار شدم، دیدم دقیقا روی مبل روبرو، پیوش هم خواب است.

مور مور، یکی از بچه‌های پیوش بود که همان روزهای اول پیوش او را در خانه گذاشت. برایم همیشه سوال بود که گربه‌های مادر، چطور بچه‌هایشان را در خانه‌ای می‌گذارند. چگونه به او می‌گویند که بماند؟ مثلا به نظر می‌رسه. پیوش را هم مادری در خانه گذاشته‌بود. مور مور انگار خیلی چیزها را درک می‌کند. اما گاهی، وقتی در ذهنم از او چیزی می‌خواهم انجام می‌دهد. مثلا وقتی می‌خواهم ماشین را به داخل بیاورم، از او در ذهنم می‌خواهم که به دنبالم در مسیر ماشین نیاید، مور مور که به صورت عادی در چنین وضعیتی به دنبالم می‌آمد، با این گفتگوی ذهنی دیگر به دنبالم نیامد.

ببری، دختری بود که در خیابان پیدایش کردم. ببری روزهای اول بسیار ضعیف و مریض بود. بعد از ماندن در خانه، بسیار چابک شد. گاهی بسیار نگران بود و تشویش داشت. یادم است در این مواقع بقلش می‌کردم. در دستم همچنان نگران بی‌تاب بود. در این موقع با ببری حرف می‌زدم. می‌گفتم: می‌دانم جای تو در خانه نیست. جای تو در این شهر آشفته و آلوده نیست. جای تو در جنگل و کوه است. که تمیز بمانی، فضای زندگی داشته‌باشی، آرامش داشته‌باشی. ببری انگار با شنیدن حرف‌هایم آرام می‌شد. انگار کسی درکش کرده‌باشد.

این گفتگوها را گفتم که به گفتگویم با پیوش بپردازم. پیوش که دوتا از بچه‌هایش در حیاط خانه مانده‌اند و به تازگی در خانه‌ای دیگر زایمان کرده، شب‌ها به خانه می‌آید. رفتارش بسیار تغییر کرده. مثلا امشب، عجیب بود که وقتی به خانه برگشتم و در کوچه را باز کردم، به محض اینکه به خانه رسیدم، پیوش به سرعت به حیاط وارد شد. قبلا چنین رفتاری را از اون ندیده‌بودم. اشتهایش به شدت زیاد شده. اما نکته جالبش کلماتی هست که به زبان می‌آورد. شاید به کار بردن کلمات عجیب و مسخره به نظر برسد. در ابتدا فکر می‌کردم این‌ها آواهایی است که هنگام خوردن غذا به زبان می‌آورد. اما امشب این آواها طولانی‌تر شد و حتی وقتی که غذا نمی‌خورد هم ادامه داشت. من دچار تعجب بودم. مگر مرغ دوست نداشت؟ دیگر غذا نمی‌خورد و به آواها ادامه می‌داد. چشمان زیبای گردش را به چشمانم می‌دوخت و آواها را ادامه می‌داد.

ما گمان می‌کنیم که انسان‌ها گفتگو را از ۷۰۰۰ سال پیش آغاز کردند. اما نشانه‌هایی وجود دارد که داستان‌هایی که درباره جمشید می‌شنویم، به ۱۱۰۰۰ سال قبل برمی‌گردد. زمانی که انسان‌ها با هم فقط گفتگو می‌کردند. زمانی که آواهایی از دید ما عجیب سر می‌دادند.

قبلا هم پیوش رفتارهای این چنین داشت. دقیقا یادم است آن شب به دوستی گفتم پیوش می‌خواست به من حرفی بزند، اما متوجه حرفش نشدم. فردای آن روز پیوش بچه‌هایش را به خانه آورد.

به نظرم می‌رسد، پیوش نه در مورد غذا که در مورد بچه‌هایش حرف می‌زد. دنیا بسیار عجیب است. و بس زیبا. به زیبایی پیوش.

منتشر شده در دنیای گربه‌ها

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *