رفتن به نوشته‌ها

واقعاً من کیم؟

توی کلاس خودشناسی دو سال پیش، گفتند آرزوت چی هست؟ گفتم اینکه در حال برنامه‌نویسی باشم و گربه‌ام روی پام خوابیده‌باشه. یکی از همیارها، سمانه، حرف جالبی زد. گفت این تضاد جالبه. علاقه به گربه و ذهن منطقی برنامه‌نویسی. اما جلوتر که برم می‌بینم از برنامه‌نویسی هم گریزانم. از به درون خود فرو رفتن و هم‌صحبت ماشین شدن گریزانم. گاهی از عشق قدرت به دنبال بیزینس و واسطه‌گری و گاهی عاشق کاشتن خار و علف در بیابان. پدرم وقتی به خارهای باغ‌ها آب می‌دم بهم می‌گه یاد شازده کوچولو میفتم. هرچند گاهی دنیای تو میشه همون بوته خار کوچولو که به امید دادن بذر بهش آب میدی و نگرانشی مبادا شته‌ها بخورنش.

اما تضادها به اینجا ختم نمی‌شه، دلت می‌خواد خواسته‌های خودت رو اجرایی کنی. برای خودت کار کنی. نمی‌دونی مدیریت بخونی و بیزینس و اقتصاد و سیستم‌سازی کنی یا امور فنی و برنامه‌نویسی رو انجام بدی.

اما امروز یک چیز رو فهمیدم. همه این قصه‌ها تا وقتی ترس برات تصمیم می‌گیره، هیچ و پوچه. از دیوار ترس اون طرف‌تر که نمیری. دیواری که خودت برای خودت ساختی تا شبیه دیگران بشی.

منتشر شده در دسته‌بندی نشده

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *