رفتن به نوشته‌ها

هدف این زندگی ۱

بعد از سربازی، و تجربه کار مفت و دیده نشدن، واقعا وجودم حاضر به تلاش مانند گذشته نبود. یادمه دقیقا تا روز قبل از دوره آموزشی داشتم روی Linux From Scratch کار می‌کردم. برنامه‌هایی رو با دقت به جلو می‌بردم. اما در سربازی تقریبا رسیدم به جایی که از همه راهی مرخصی اضافی بگیرم و نگهبانی ندم و غیره و این کار نیاز به بیکاری داشت تا بتونی روی این موضوع و روی خودت کنترل و تمرکز داشته‌باشی. هرچه بیشتر کار کنی، حواست از اطرافت پرت می‌شه و انسان دوپای دارای عقل از این فرصت که تو سرت به کار خودت مشغوله استفاده می‌کنه و سرت کلاه می‌ذاره.

امروز دلم برای گذشته تنگ شد که از زندگی خودم لذت می‌بردم. هرچند بلاتکلیفی سربازی منو مثل یک قاصدک به این شهر و اون شهر می‌برد و با صحنه‌هایی مواجه می‌کرد که اسمش رو می‌گذاریم تجربه. اما به هر حال شور و شوق زندگی بود. با خودم فکر کردم که چی باعث می‌شه که یک نفر برای زندگی برنامه‌ریزی کنه. حتی لحظه‌ای که بیکاره از بیکاری خودش استفاده کنه و در سکوت، ذهنش رو پرواز بده. برای این در اینترنت جستجو کردم: «کارهای خیریه ثروتمندان دنیا». به مواردی برخوردم که ثروتمندان به واسطه ثروت مبالغ زیادی رو اهدا کردند. به نظرم اهدا کردن یعنی من نمی‌دونم با این پول چه‌کار کنم. به همین خاطر لازم شد به زندگی با یک نگاه فلسفی نگاه کنم. خودم، مورمور و متین بچه‌های پیوش رو می‌بینم.

وقتی متین رو بغل می‌کنم با آرامش زیاد، دم لطیفش رو تکون می‌ده. این حیوان شکارچی تا این حد مهربان و لطیف. مورمور هم همین طور. با چشمان آرام. مثل فرزندان دوم خانواده، مهربان.

برای ما چه چیز ما رو به هدف‌دار بودن سوق می‌ده؟ کمک به هم‌نوع؟ هم‌نوعان سرگردان و بی‌هدف؟

در خیابان با دوست روان‌شناسم قدم می‌زدیم. یواش به من گفت، اون بچه‌ها رو می‌بینی؟ اون بچه دوم شاید چندماه از بقیه اون‌ها بزرگتر بود. مامانش چنان با توهین می‌گفت: خیرسرت از اون‌ها بزرگتری… و با چه امیدی برای آینده تلاش کنم؟

وقتی خبر تورم سرسام‌آور را به واسطه سیستم حکومتی بزرگ و مریض می‌شنوم، هر روز از بی‌ارزش شدن پول توی جیبم عصبانی می‌شم. انگار فرصتی برای فکر نداری. در لحظه‌ای که نشستی و در افکار خود هستی، حکومت لشکر نامرئی دزدانش را به داخل خانه فرستاده و ارزش هرچه را که می‌توانند می‌برند. مخصوصا پول نقد را. این هم نگرانم کرده.

با این پاراگراف آخر آنقدر در افکار فرو رفتم که هدف زندگی را می‌گذارم برای نوشته بعد…

منتشر شده در هدف زندگی

اولین باشید که نظر می دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *