دسته‌بندی نشده

با توام محمد

شیطان که خمار مستی از سرش رفته‌بود، حتی به یاد نمی‌آورد که چطور هوش از سرش پریده‌بود. یک روز آرام به اتاقی خزید که مثل قبل ماموریت خودش رو اجرا کنه. توی این اتاق بچه‌ای با پدرش حرف می‌زد. پدر به بچه می‌گفت اون روزها مردم زیاد آبجو می‌خوردن. بچه با حسرت گفت: تو هم زیاد می‌خوردی؟ بابا گفت: نه. من زیاد دوست نداشتم. بچه از دهنش در رفت، خوش به حالتون، چقدر خرید آبجو راحت بوده. ناگهان به فکر فرو رفت و به پدر گفت: می‌بینی چی به روزمون آوردن؟ آرزومون خوردن این آشغاله. بعد با خودش فکر کرد: چرا یه کسایی باعث شدن من چنین آرزویی کنم؟ آرزوی صحبت با یه دختر، آرزوی خوردن یه آبجوی بدمزه، آرزوی رقصیدن و نواختن موسیقی. و همه این‌ها در ذهنش گذشت. در ذهن خودش به محمد پیامبر گفت: محمد واقعاً برای چی این کار رو کردی؟ و بلند به پدر گفت: آخه سری رو که درد نمی‌کنه چرا دستمال بستیم. پدر گفت: واقعاً همینه. پسر در ذهنش دوباره با محمد گفت: مگه این‌ها چه خطایی داشت؟ مگه ما چه مشکلی داشتیم؟

و شیطان که خمار از سرش رفته‌بود صدای این پدر و پسر رو شنید. شیطان میتونست در زمان حرکت کنه، به پیش محمد رفت. به محمد گفت: محمد، پدر و پسری رو رو دیدم و داستان رو برای محمد گفت. و سوالهایی که پسر کرده‌بود.

محمد که روی سنگی نشسته‌بود به زمین خیره شد و بعد رو به شیطان که خمار از سرش رفته‌بود کرد و گفت: وقتی بچه بودم، منو به یه دایه سپردن، توی خونه دایه‌ام حرفها و داستان‌های زیادی بلد بود. و من هم عاشق این داستان‌ها بودم. دایه‌ام دلش می‌خواست من دنیا رو تغییر بدم. همیشه به من این رو می‌گفت و قصه‌های زیادی رو از قدیم می‌گفت. وقتی من بزرگتر شدم با خودم یک شهری رو تصور کردم که قدیم‌ها بهش می‌گفتند اتوپیا. توی اتوپیای من مردم دیگه شراب نمی‌خوردن. و پولشون رو به یونان بابت خمره‌های شراب نمیدادن و میتونستن از خودشون دفاع کنن. محمد گفت: ببین شیطان، وقتی یک کشاورز گیاه میکاره، یا درخت میکاره، همه علف‌ها رو نابود می‌کنه، اسمشون رو هم می‌ذاره علف‌های هرز. وقتی اون کشاورز گندم میکاره یا درخت میکاره در واقع طبیعت رو نمیسازه. اون طبیعت قبلاً هم بوده. اون علفهایی که باغبون می‌گه علف هرز، یه روز لونه پرنده‌ها بوده. باور کن خرگوشها از تمام یک پیچک، فقط فقط بعضی از گلهاش رو می‌خوردن. با این اوصاف نمی‌تونیم بگیم باغبون داره طبیعت میسازه. باغبون داره طبیعت رو مطیع می‌کنه و چه بسا ،بیعت رو از اون حالت هارمونیک خودش در میاره تا به میوه و بعد هم به درامد برسه.

من اون روز وقتی الله رو می‌دیدم که از سنگ تراشیده شده بود می‌دیدم مردم وقتی در نزدیکی بت الله هستند هیچ خطایی نمی‌کنند، با خودم فکر کردم، اگر الله همه جا بود و میتونست توی خونه مردم باشه، حتی توی خوابشون، اون موقع دیگه کسی خطا نمی‌کرد. ناگهان از ذهنم گذشت که روزی به شوخی این حرف‌ها رو در میان مردم گفتم، به مردم داستان‌های دایه‌ام رو می‌گفتم و مردم هم داستان دوست داشتن. یک روز مردی در میان جمع به وجد اومد و گفت این‌ها رو الله بهش گفته. خودم هم باهاش همراهی کردم. و مردم کم‌کم باور کردند که الله همه جا هست. وقتی مردم پرسیدند که این الله که تو میگی کجاست، گفتم از رگ گردن به شما نزدیکتره. برای اینکه مردم گناه نکنند، گفتم الله گفته اگر نافرمانی کنید شما رو به جهنم میبرم. و در آنجا تا ابد خواهید بود. هیچ وقت فکر نمی‌کردم اینقدر زودباور باشن. بیشتر مردم باور کردن. حتی گاهی بعضیهاشون بلند میشدن میگفتن این سحرتون کرده، این داره دروغ میگه، اما من دوباره گفتم الله می‌گه این کسانی که میگن محمد سحرتون کرده کفر می‌گن. هیچ وقت فکرش رو نمیکردم که مردم باور کنند. و خلاصه این حرف‌ها گشت و گشت و توی ذهن مردم نشست.با این حرف‌ها من یک قاضی توی ذهنشون کاشتم که حتی جرأت نمی‌کردن در خفی هم خطا کنن.

آره و اون بچه‌هایی که دیدی گرفتار مردمی شدن که بعد از هزار سال هنوز این قاضی که من توی ذهنشون کاشتم مثل خوره به جونشون افتاده.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *